تبليغاتX
!ورود اونایی که معنی عشق نمی دونن ممنوع

!ورود اونایی که معنی عشق نمی دونن ممنوع

جایی در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست.

تقديم به تو که : يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است.

 


اگر کلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستين من به توست اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم

 

سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم

 



 

تو رو خواستن اشتباه بود - تو رو دیدن یه گناه بود - دلم از گناه نترسید - که وجودت چون پناه بود

 

تو بودی باور من-تو یار و یاور من- تو بودی عشق اول-رفیق آخر من- تو بودی شور هستی-رفیق خوب مستی-تو بودی کعبه ی عشق-مثل خدا پرستی

 


 

 

اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند... بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز

 


 

من برنده ام ... چون نجواهایم را به ترانه های ماندگار تبدیل می کنم.

 

دل آدم ها به اندازه ی حرفهاشون بزرگ نیست ... اما اگه حرفاشون از دل باشه می تونه بزرگترین آدم ها رو بسازه

 

هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ريشش کجاست

 

آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند

 

اگر برگ درخت در پاییز نمی افتاد، جایی برای روئیدن برگ های بهاری پیدا نمی شد.

 

آن کس که با داشته های خوب خود خوشحال نیست ، با برآورده شدن آرزوهایش نیز خوشحال نخواهد بود.

 

درازترین سفر با یک گام برداشتن آغاز می شود.

 

باران را دوست دارم ، چون بی هیچ چشم داشتی به زمین می آید. این فاصله را  با تمام عشق طی می کند تا به ما اهالی خاک نوید تازگی و آبادانی بدهد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 13:49  توسط تانیا  | 

پیشنهادهای عاشقانه ...


 
- هر وقت که برای همسرتان کارت پستال می فرستید ، روی پاکت آن تمبر عاشقانه ای بزنید
- با ارزش ترین هدیه ممکن را برایش تهیه کنید
- بهترین جمله ای که معشوقتان برایتان نوشته است را قاب کنید و به دیوار اتاقتان بکوبید
- وقتی همسرتان در خانه مشغول خانه تکانی است ، ناهار آنروز را از رستوران تهیه و برایش به منزل ببرید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 10:12  توسط تانیا  | 

آنچه که زنها در مورد مرد ها نننننمی دانند !!!!

يک مرد پس از حل موفقيت آميز يک مشکل به آساني قادر است با موفقيت بيشتر مجددا بر روي مشکلات ديگر متمرکز گردد . هر مردي در ذهنش تعريفي از احساساتش دارد که اين تعريف در سايه دستيابي به اهدافي همچون قدرت ، صلاحيت و کارآيي شکل خواهد گرفت .مردان و زنان در باره موضوع شراکت در زندگي از اعتقادات متفاوتي برخوردارند ، زنان از کار کردن در کنار هم لذت مي برند ، در حاليکه مردان دفتر شخصي شان را بيشتر مي پسندند تا در آن به تنهايي بر تمامي امور کنترل داشته باشند .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 10:2  توسط تانیا  | 

 
چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته

به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده زل بزنی

و به جای اینکه لبریز کینه نفرت بشی

حس کنی هنوزم دوسش داری

چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکیه بدی

که یـک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له بشه

چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی

چه قدر سخته وقتی پیشته سرتو بندازی پایین و آروم اشک بریزی

چون دلت براش تنگ شده، اما آروم اشکاتو پاکنی تا متوجه نشه...

چون حتما فکر می کنه دیوونه ای!

چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه

دونه های اشک صورتت رو خیس کنه
 
 

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی

و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 9:49  توسط تانیا  | 

دوست دارم بعد از سلام اول از همه از همتون معذرت خواهی کنم از همه همه همه

بعدشم یه خبر میخوام بدم دوست داشتم اول نظر شما هارو بدونم

میخوام از این به بعد هفته ای یه قسمت از رمان های قشنگی رو که خوندم بزارم البته به نظرات شما عزیزان بستگی داره

خوشحال میشم اگه نظرتونو بگید

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 13:21  توسط تانیا  | 

 

درختان حرکت مي کنند

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید."
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: "ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم... امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 11:47  توسط تانیا  | 

خلقت زن

 

خداوند موجودی قوی خلق کرد و نام او را مرد گذاشت...

 

از او پرسید: آیا راضی هستی...؟؟!

 

مرد گفت: نه...

 

 خداوند پرسید: چه می خوانی؟!...

 

گفت:

آینه ای می خوام که در آن بزرگی خود را ببینم... تکیه گاهی می خوام که در هنگام خستگی و آزردگی بر آن تکیه زنم و آرامش پیدا کنم... کسی که همدم لحظات تنهایی ام باشد... نقابی می خوام که در هنگام ضرورت پشت آن مخفی شوم... کسی که زیبایی اش چشمم را نوازش دهد... اندیشه ای می خوام که در آن غوطه ور گردم... و چراغی که با آن هدایت و راهنمایی شوم...

 

و اینجا بود که خداوند زن را خلق کرد...  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 11:44  توسط تانیا  | 

سلام عزیزان

تو این مدت سعی کردم هرچی مطلب قشنگ دارم براتون بزارم یه مشکل اساسی هم که پیدا کردم اینه که تو کامپیوتر فارسی ندارم که تایپ کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 21:31  توسط تانیا  | 

عشق

 

یک روز عشق ودیوونگی ومحبت وفضولی داشتن باهم قایم موشک بازی می کردن.

 

نوبت چشم گذاشتن دیوونگی رسید. دیوونگی همه رو پیدا کرد اما هرچی گشت عشقو پیدا نکرد. فضولی می دونست که عشق پشت بوته گل سرخ قایم شده... پس زود رفت وبه دیوونگی خبر داد.

 

دیوونگی هم یه خار برداشت و توی بوته ی گل سرخ فرو برد. یکدفعه صدای فریاد عشق بلند شد. همه دویدن رفتن پیش عشق تاببینن چه بلایی سرش اومده... چشمهای عشق کور شده بود...

 

دیوونگی که خودشو مقصر می دونست تصمیم گرفت تا ابد عشق روتنها نزاره و همیشه همراهش باشه.

 

از اون روز به بعد بود که هروقت عشق سراغ کسی می رفت چون کور بود عیبهای معشوق رو نمی دید و دیوونگی هم همیشه با اون به سراغ آدمها می اومد. 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 11:50  توسط تانیا  | 

 

تنهایی ام تو را با خودم خواهد برد تا انتها

 

تا بی کران

 

باید ببینم چه کسی می تواند رد پای تو را بیابد

 

آیا کسی واقعا هست

 که تو را آنگونه که هستی شناخته باشد

 

با من باش

من که اینگونه اسیر توام

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 11:38  توسط تانیا  |